شنبه ٢٦ آبان ١٣٩٧
پیوندهای ویژه

سایت های ویژه

 

اخبار مهم
افزایش سقف کمک بلاعوض و تسهیلات به زلزله زدگان کوهبنان
کوهبنان قهرمان مسابقات فوتسال پیشکسوتان استان کرمان شد
رکورد استخراج ۳۵۰ تنی ذغالسنگ در معدن کوهبنان
فرمانده جدید نیروی انتظامی کوهبنان معرفی شد
اجرای آیین‌های سنتی 500 ساله عزاداری در کوهبنان
تبلیغات
آب و هوا
weather.ir is down
اخبار > ماجراي پسر تنبل و حكيم


نسخه چاپي      ارسال به دوست
 
   
 ماجراي پسر تنبل و حكيم

مردی پسر تنبلی داشت که از زیر کار درمی‌رفت و همه چیز را به شوخی می‌گرفت. روزی او را نزد حکیم آورد و گفت: “از شما می‌خواهم به این پسر من چیزی بگویید که دست از این تنبلی و بی‌تفاوتی‌اش بردارد و مثل بقیه بچه‌های این مدرسه به دنیای واقعیت و کار و تلاش برگردد.”
حکیم با لبخند به پسر نگاه کرد و گفت: “پسرم اگر تو همین باشی که پدرت می‌گوید زندگی سخت و دشواری مقابلت هست. آیا این را می‌دانی؟”
پسر تنبل شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت: “مهم نیست؟”
حکیم با تبسم گفت: “آفرین به تو که چیزی برای گفتن داری. لطفاً همینی که می‌گویی را درشت روی این تخته بنویس و برای استراحت با پدرت چند روزی میهمان ما باش.”
صبح روز بعد وقتی همه شاگردان برای خوردن صبحانه دور هم جمع شدند حکیم به آشپز گفت که برای پسر تنبل غذای بسیار کمی بریزد. طوری که فقط سر پایش نگه دارد.
پسر که از غذای کم خود به شدت شاکی شده بود نزد حکیم آمد و به اعتراض گفت: “این آشپز مدرسه شما برای من غذای بسیار کمی ریخت!”
حکیم بی آن که حرفی بزند به نوشته‌ای که شب قبل پسر روی تخته نوشته بود اشاره کرد و گفت: “این نوشته را با صدای بلند بخوان! حرفی است که خودت نوشته‌ای!”
روی تخته نوشته شده بود: “مهم نیست!” و این برای پسر تنبل بسیار گران تمام شد. ظهر که شد دوباره موقع ناهار غذای کمی تحویل پسر تنبل شد. این بار پسر با اعتراض همراه پدرش نزد حکیم آمد و گفت: “من اگر همین‌طوری کم غذا بخورم که خواهم مرد.”
حکیم دوباره به تخته اشاره کرد و گفت: “جواب تو همین است که خودت همیشه می‌گویی!”
روز سوم پسر تنبل زار و نحیف نزد حکیم آمد و گفت: “لطفاً به من بگویید اگر بخواهم غذای کافی به دست آورم چه کار کنم؟”
حکیم به آشپزخانه رفت و گفت: “هر چه را آشپز می‌گوید تا ظهر انجام بده!”
پسر تنبل تا ظهر در آشپزخانه کار کرد و ظهر به اندازه کافی غذا خورد. او خوشحال و خندان نزد حکیم آمد و گفت: “چه خوب شد راهی برای نجات از گرسنگی پیدا کردم!” و بعد خوشحال و خندان برای تأمین شام خود به آشپزخانه برگشت.
پدر پسر تنبل با تعجب به حکیم نگاه کرد و از او پرسید: “راز این به کار افتادن فرزندم چه بود؟”
حکیم با خنده گفت: “او حق داشت بگوید مهم نیست! چون چیزی که برای شما مهم بود و برای حفظ اهمیتش حاضر بودید تلاش کنید، او به خاطر تنبلی‌اش و این که همیشه شما بار کار او را بر دوش می‌گرفتید دلیلی برای نامهم شمردنش پیدا می‌کرد. اما وقتی موضوع به گرسنگی خودش برگشت فهمید که اوضاع جدی است و این‌جا دیگر جای بازی نیست معنی مهم بودن را فهمید و به خود تکانی داد. شما هم از این به بعد عواقب کار و نظر او را مستقیم به خودش برگردانید و بی‌جهت بار تنبلی او را خودتان به تنهایی به دوش نکشید. خواهید دید که وقتی ببیند نتیجه اعمال ناپسندش مستقیم متوجه خودش می‌شود اعمال درست برای او مهم می‌شوند و دیگر همه چیز عالم برایش نامهم نمی‌شوند.”

"حکیمی در باغ سیار بود. نظرش بر طاووسی افتاد که بال و پر خود کندی و به دور افکندی. به زبان حال از او پرسید که "چرا چنین کنی؟" طاووس گفت" تا خود را از چنگ صیاد و دام  برهانم و با فراغ بال و جمعیت خاطر و آسوده از وساوسِ نفسِ خناس، گل ها و سبزه های این باغ را سیر کنم و در سایه ی درختان آسوده بنشینم و لطافت هوا و صفای آب را چنان که باید و شاید دریابم. این نقش و نگاری که من دارم، نه نقش و نگارست بلکه دامی است که بر دوش برداشته و برگردن و بال و پر خود انداخته ام و می گردانم. چون این دام از خود دور گردانم، پس از این از سر حضور سیر کنم و دیگر صیاد را بر من دستی نباشد."
محمود جعفری
 
 1391/06/12 - ١٠:٥٩       شماره خبر: ١٧٥٤     تعداد نمايش: 1041
نظرات بینندگان
کاربر مهمان
1391/06/16 21:49
0
0
احسنت خیلی جالب و دلنشین بود از خداوندمنان توفیقات روزافزون را برای شما و خانواده محترم خواستارم. امیری
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر:
 

خروج




جستجو

جستجوی پیشرفته
جستجو در وب
ورود به سایت
نام کاربری:
رمز ورود:
» عضویت «
نظرسنجی
پاسخگویی و رسیدگی مسئولان در برابر تبعات زلزله های اخیر کوهبنان

مطلوب
متوسط
نامطلوب

آمار بازدیدکنندگان
بازدیدکنندگان این صفحه: 74653
بازدید کنندگان امروز: 370
کل بازدیدکنندگان: 5257871
بازدیدکنندگان آنلاین: 15
زمان بارگزاری صفحه: 0/2507 ثانیه
استفاده از تصاویر و مطالب این سایت با ذکر منبع بلامانع است.