شنبه ٢٦ آبان ١٣٩٧
پیوندهای ویژه

سایت های ویژه

 

اخبار مهم
افزایش سقف کمک بلاعوض و تسهیلات به زلزله زدگان کوهبنان
کوهبنان قهرمان مسابقات فوتسال پیشکسوتان استان کرمان شد
رکورد استخراج ۳۵۰ تنی ذغالسنگ در معدن کوهبنان
فرمانده جدید نیروی انتظامی کوهبنان معرفی شد
اجرای آیین‌های سنتی 500 ساله عزاداری در کوهبنان
تبلیغات
آب و هوا
weather.ir is down
اخبار > 28 و 29صفر؛ رحلت پیامبر اکرم(ص)، شهادت امام حسن(ع) و امام رضا(ع)


نسخه چاپي      ارسال به دوست
 
   
 28 و 29صفر؛ رحلت پیامبر اکرم(ص)، شهادت امام حسن(ع) و امام رضا(ع)

رحلت پیامبر اکرم (ص)

پیامبر اکرم(ص) پس از بیست و سه سال دعوت و مجاهدت و ابلاغ پیام الهی و پس از فراز و نشیب­های فراوان در راه انجام رسالت بزرگ خویش، سرانجام در روز دوشنبه، بیست و هشتم ماه صفر یازدهم هجرت[1] پس از چهارده روز بیماری[2] و کسالت، رحلت فرمودند و در هجرۀ مسکونی خویش در جوار مسجدی که تأسیس کرده بود، به خاک سپرده شد.

  

آخرین روزهای وفات پیامبر (ص)

   پیامبر(ص) شب پیش از بیماری شدیدش در حالی که دست علی(ع) را گرفته بود، همراه جماعتی برای طلب آمرزش به قبرستان بقیع رفت و برای اهل قبور درود فرستاد و برای آنان طلب استغفار طولانی کرد. آنگاه به علی(ع) فرمود: «جبرئیل هر سال یک مرتبه قرآن را بر من عرضه می­کرد؛ ولی امسال دو مرتبه این امر صورت گرفته است و این دلیلی ندارد مگر اینکه اجل من نزدیک باشد.»[3]

   پس به علی(ع) گفت: «اگر من از دنیا رفتم، تو مرا غسل بده.»[4] در روایت دیگر آمده است که «فرمودند: به هر کسی وعده­ای دادم، باید آن را بگیرد و به هر کسی دِینی دارم، باخبرم سازد.»[5]

   پیامبر(ص) که گویا از حرکات زنندۀ برخی از زوجات و صحابۀ خود و تخلف برخی از یاران ناراحت شده بود، برای پیش­گیری از بدعتها، فرمود: «ای مردم، آتش فتنه شعله­ور شده و فتنه­ها مانند پاره­های شب تاریک، رو آورده و شما هیچ دستاویزی علیه من ندارید؛ زیرا من حلال نکردم مگر آنچه قرآن حلال دانسته و حرام نکردم مگر آنچه قرآن حرام داشته است.»[6]

   پیامبر(ص) پس از این هشدار به منزل "ام­سلمه" رفت و دو روز در آنجا ماند و گفتند خدایا تو شاهد باش که من حقایق را ابلاغ کردم.[7]

   سپس پیامبر(ص) به منزل رفت و جماعتی به حضور طلبید و گفت: «مگر به شما امر نکردم که با جیش "اسامه" بروید؟ چرا نرفتید؟»

   ابوبکر گفت: رفتم؛ ولی دوباره برگشتم تا تجدید عهد کنم. عمر گفت: نرفتم؛ چون نمی­توانستم منتظر باشم تا حال شما را از کاروانیان بپرسم.[8]

   رسول خدا(ص) از تخلف آنان سخت ناراحت شد و با همان حال کسالت به مسجد رفت و خطاب به اعتراض کنندگان فرمود: این چه سخنی است که درباره­ی فرماندهی "اسامه" می­شنوم شما پیش از این به فرماندهی پدرش هم طعن می­زدید به خدا سوگند او برای فرماندهی لشکر سزاوار بود و فرزندش اسامه نیز برای این کار شایسته است. رسول خدا در بستر بیماری مرتبا به عیادت کنندگان خود به طور مرتب می­فرمود، سپاه اسامه را حرکت دهید.[9]

  پیامبر(ص) فرمود:

«نفذ و اجیش اسامه»

«وی در اینجا متخلفان از جیش اسامه را لعن کرد.»[10]

   سپس پیامبر(ص) بیهوش شد و تمام زنان و کودکان می­گریستند. لحظاتی بعد پیامبر(ص) به هوش آمد و دستور داد که برایش قلم و دواتی بیاورند تا بر ایشان چیزی بنویسند که پس از آن هرگز گمراه نشوید در این میان برخی به دنبال آوردن صحیفه و دوات رفتند. که عمر گفت: بیماری بر پیامبر(ص) چیره گشته است، «ارجع فانه یهجر» برگرد؛ زیرا او هذیان می­گوید. قرآن نزد شماست، کتاب خدا برای شما کافی است.[11] حاضران بعضی با نظر عمر مخالفت کردند و بعضی دیگر جانب او را گرفتند رسول خدا(ص) از اختلاف و سخنان جسارت­آمیز آنان سخت ناراحت شد و فرمود: «برخیزید و از من دور شوید».[12]

 

وصیت پیامبر(ص) در لحظات پایانی

   پیامبر(ص) در حضور جمع، رو به حضرت علی(ع) کرد و به او وصیت کرد و به ایشان فرمود: نزدیک بیا، سپس زره و شمشیر و خاتم و مهرش را به علی(ع) داد و فرمود «برو منزل». پس از لحظاتی بیماری ایشان شدید شد و آنگاه که حالش بهتر شد، علی(ع) را ندید. به زنان خود گفت: «برادرم و صاحبم بیاید» آنان به ابوبکر گفتند و آو آمد و باز پیامبر(ص) جمله را تکرار کرد و این بار به سراغ عمر رفتند و عمر آمد؛ ولی پیامبر(ص) فرمود: «برادرم و صاحبم بیاید»  "ام­سلمه" فرمود: «علی(ع) را می­طلبد، به او بگوئید بیاید».[13] علی(ع) آمد و مدتی با هم به طور خصوصی و در گوشی صحبت کردند. وقتی از علی(ع) پرسیدند، پیامبر(ص) چه گفت؟

   در پاسخ فرمود: به من هزار باب علم که از هر بابی هزار باب دیگر منشعب شده بود، آموخت و چیزهایی را به من سفارش کرد که انجام خواهم داد.[14]

   پیامبر(ص) در همان حال چند مرتبه فرمود:

«ما ظن محمد بالله لو لقی الله و هذه عذره عنده»

   در روزهای آخر از "بلال" خواست تا مردم را در مسجد حاضر کند، خطبه­یی خواند، بعد از مردم خواست اگر کسی حقی از او به گردن دارد، مطالبه کند. هیچ کس پاسخی نداد تا سه بار پیامبر(ص) تکرار کرد تا اینکه غلامی بنام "عکاشه" برخاست و حقی را از ایشان مطالبه کرد، به قصد انتقام از پیامبر(ص)، شلاقی آماده کردند؛ ولی همین که خواست قصاص کند بر بدن حضرت افتاد و شروع به گریه کرد و ایشان را عفو نمود و پیامبر(ص) فرمود او رفیق من در بهشت خواهد بود.[15]

   سپس به علی(ع) دستور داد، آن پولها را که نزد یکی از زنان بود، بگیرد و میان فقرا تقسیم کند.[16]

 

فاطمه(س) و لحظۀ وداع با پدر   

   در لحظات آخر عمر پیامبر(ص)، فاطمه(س) بسیار گریان بود. پیامبر(ص) او را به نزدیک خود طلبید و مطالبی را به او گفت: که فاطمه(س) گریه­اش شدت یافت. آنگاه مطلبی را به ایشان گفت: که حضرت زهرا تبسم کرد. ایشان بر پاسخ سؤال دیگران فرمودند که لحظۀ اول پیامبر(ص) فرمودند:

   «در همین درد می­میرم» و در باب شادی و تبسم­اش فرمودند: تو اولین کس از اهل بیت(ع) من هستی که به من ملحق می­شود» و این بود که من تبسم کردم.[17]

   در لحظات واپسین عمر پیامبر(ص) سرش در دامان امیرالمؤمنین(ع) قرار داشت.[18]

    

کفن و دفن پیامبر(ص)

   هنگامه فوت پیامبر(ص) خلیفه­ی دوم، بنابر عللی در بیرون خانه فریاد می­زد که پیامبر(ص) فوت نکرده و بسان حضرت عیسی(ع) پیش خدای خود رفته، در این میان یک نفر از اصحاب پیامبر(ص) این آیه را خواند:

«و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الارسل أفإن مات أو قتل ...»[19]

   علی(ع) جسد مطهر پیامبر(ص) را غسل داد و کفن کرد؛ چون پیامبر(ص) سفارش کرده بود که نزدیکترین کس مرا غسل خواهد داد[20] و این شخص جز علی کسی نیست. سپس چهره آن حضرت را گشود در حالی که سیلاب اشک از دیدگانش جاری بود. فرمود: «پدر و مادرم فدایت ای رسول خدا(ص) با رحلت تو رشته نبوت و وحی الهی و اخبار آسمانها قطع گردید... اگر ما را به صبر و شکیبایی امر نمی­کردید، آنقدر گریه می­کردم که سرچشمه اشک را می­خشکانید».[21]

     سپس در قبری که توسط "ابوعبیده جراح" و "زید بن سهل" آماده شده بود و در همان حجره­ای که وفات یافته بود، در خانه­ی خودش به خاک سپرده شد.[22]


  [1]. شیخ مفید، الارشاد، بیروت، موسسه اعلمی، 1399ه.ق ص 97. در تاریخ وفات پیامبر اکرم احتمال زیادی بیان شده است و این بنابر قول مشهور علمای شیعه است. و ابن هشام؛ السیرة‌النبویة، مصطفی السقا و ابراهیم الأبیاری و عبدالحفیظ شلبی، بیروت، دارالمعرفة، بی تا، ج2، ص658 و ابن سعد؛ الطبقات‌الکبری، محمد بن صامل السلمی، الطائف، مکتبة‌الصدیق، 1414، الأولی،  ج2، ص 521.

[2] . ابن واضح، تاریخ یعقوبی، نجف، المکتبه الحدریته، 1384 ه.ق، ج 2، ص 178.

[3] . شیخ مفید، الارشاد، پیشین، ص 97 و ابن سعد، الطبقات، ج 2، ص 214.

[4] . همان، ج 2، ص 214 .

[5] . همان، ج 2، ص 214 .

[6] ـ  ابن هشام، السیرة النبویة، پیشین، ج 2، ص 654 و ابن سعد، الطبقات الکبری، پیشین، ج 2، ص 216.

[7] ـ شیخ مفید، الارشاد، پیشین، ص 97.

[8]  ـ ابن سعد، الطبقات الکبری، پیشین، ج 2، ص 334، صحیح مسلم، ج 2، ص 325.

[9] . ابن سعد، الطبقات الکبری، پیشین، ج 2، ص 190.

[10]  ـ الشهرستانی، عبدالکریم؛ ملل و نحل، ترجمه و تصحیح سید محمد رضا جلالینائینی، چاپ سوم، 1360، ج 1، ص 23 و طبری، محمد بن ‌جریر؛ تاریخ‌الأمم ‌و الملوک، ترجمه ابوالقاسم پاینده، تهران، اساطیر، چاپ اول، 1352، ج 3، ص 429.

[11] . ابن حبل، احمد؛ مسند احمد، دارصار، بیروت،  ج1، ص 355.

[12] . ابن سعد، الطبقات الکبری، پیشین، ج 2، ص 244.

[13]  ـ طبری، محمدبن‌جریر، پیشین، ج 2، ص 439.

[14] ـ شیخ مفید، الارشاد، پیشین، ص 99.

[15] .التذکرة الحمدونیه، تصحیح احسان عباس، ج 9، صص 153و 154.

[16]  ـ ابن سعد، الطبقات الکبری، پیشین، ج 2، ص 238.

[17]  ـ همان، ص 247.

[18]  ـ ابن سعد، الطبقات الکبری، پیشین،ج 2، ص 236 و نهج البلاغه صبحی صالح، خطبۀ 197.

[19] .  ابن هشام، السیرة النبویة، پیشین، ج 2، ص656.

[20] . ابن سعد، الطبقات الکبری، پیشین،ج 2، ص 57.

[21] . نهج البلاغه صبحی صالح، خطبۀ 23، ص 355.

[22] . ابن سعد، الطبقات الکبری، پیشین، ج 2، ص 281.

فرستنده: محمود جعفری

 

شهادت امام حسن مجتبی

انگیزه اصلی معاویه برای قتل امام حسن علیه السلام نابودی اسلام بود. تمام هم و غم او این بود که خلافت اسلامی را به سلطنت موروثی تبدیل کند تا به برکت سلطنت بنی امیه اندک اندک اسلام از بین برود.

تغییر حکومت اسلامی به سلطنت با بیعت‌گرفتن برای یزید محقق می‌شد و یعت‌گرفتن برای یزید فقط وقتی ممکن می‌شد که امام حسن علیه السلام از میان برداشته شود؛ زیرا امام در برابر این موضوع ساکت نمی‌نشست.

ماجرای زیر شاهدی است بر این ادعا که هدف معاویه نابودی اسلام بوده است.

مغیره بن شعبه چنین نقل کرده است:

سال‌ها پس از صلح امام حسن علیه السلام شبی نزد معاویه رفتم و گفتم:« تو دیگر پیر شده ای و به قدر کافی حکومت کرده‌ای. خوب است به بنی هاشم که فامیلت هستند نیکی کنی»

گفت:« ای مغیره؛ ابوبکر آمد و به مردم نیکی کرد اما وقتی مرد، نامش هم مرد. عمر و عثمان هم همین طور. ولی نام محمد روزی 5 نوبت در کنار نام خدا بر سر مأذنه‌ها (در اذان ) برده می‌شود. به خدا قسم، من از پا نمی‌نشینم تا اینکه نام محمد را دفن کنم»
من به شدت از معاویه بدم آمد و در هنگام خروج از نزد او احساس کردم از نزد بدترین خلایق بیرون می‌روم.»

 

جعده، دختر اشعث بن قیس، نفاق را از پدر به ارث برده بود. معاویه صدهزار درهم به همراه زهری کشنده برای او فرستاد و به او وعده داد اگر موفق به کشتن حسن علیه السلام شود، پول بیشتری به او بدهد و او را به عقد پسرش، یزید ، درآورد.
روزی که امام علیه السلام روزه بود، جعده زهر را در شیر ریخت و در هنگام افطار به امام داد. امام مقداری از آن نوشید و بلافاصله زهر را احساس کرد و فرمود:« اناالله و انا الیه راجعون»

از آن پس، پیوسته لخته های خون بالا می‌آورد و این وضع 40 روز ادامه داشت تا سرانجام در روز 28 صفر سال 58 هجری پس از وصیت به برادرش، امام حسین علیه السلام، دار فانی را وداع گفت.

در تاریخ نوشته‌اند معاویه سه بار امام را مسموم ساخته بود، ولی مرتبه سوم زهر به قدری قوی بود که به سرعت او را از پا درآورد.

  

امام حسن علیه السلام قبل از شهادت، به امام حسین علیه السلام درباره دفن و کفن خود چنین وصیت فرمود:« برادرم! دوست دارم در کنار مرقد مطهر جدم رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم دفن شوم ولی اگر دشمنان نگذاشتند ( که می‌دانم نخواهند گذاشت)، راضی نیستم کار به خشونت بکشد و حتی یک قطره خون از کسی ریخته شود. پس اگر نگذاشتند، مرا در نزد مادربزرگم، فاطمه بنت اسد ، در بقیع دفن کنید»
بنی هاشم جنازه را به طرف حرم رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم حرکت دادند ولی مروان و گروهی از هواداران بنی امیه مانع شدند و گفتندعثمان مظلومانه در بقیع دفن شود و حسن در جوار رسول خدا؟ هرگز»

عایشه نیز از راه رسید و گفت:« خانه خانه من است و نمی گذارم کسی را که دوست ندارم در آن خانه دفن کنید»

میانجیگری ابن عباس نیز سودی نبخشید و اختلاف بالا گرفت و کار به آنجا رسید که _مطابق برخی روایات_ تابوت را هدف تیر قرار دادند و 70 چوبه تیر به تابوت اصابت کرد.

امام حسین علیه اسلام و به پیروی او بنی هاشم خویشتنداری کردند و گفتند قصد ندارند جنازه را در کنار قبر رسول خدا دفن کنند و تنها می‌خواهند آن را دور قبر پیامبر طواف دهند. جنازه به گرد حرم طواف داده شد و سپس به بقیع منتقل و در نزدیکی قبر فاطمه بنت اسد مادر امیرالمومنین علیه السلام دفن شد.

در تشیع جنازه‌ی امام حسن علیه السلام همه مردم مدینه می‌گریستند و تمامی بازارهای مدینه تعطیل شده بود.

درباره‌ی عمر امام حسن علیه السلام روایات مختلفی در تاریخ موجود است.بنا به قول ضعیفی عمر حضرت 58 سال بوده است( همانند عمر امام حسین علیه السلام در وقت شهادت) و بنا به روایات دیگری 46 یا 48 یا 49 سال.

ولی روایات صحیح، مدت عمر حضرت را 47 سال ذکر می‌کنند؛ زیرا در روایات معتبر از قول امام باقر و امام صادق علیهماالسلام همین عدد ذکر شده؛ ضمن اینکه ولادت حضرت، بنا به روایات معتبر در سال سوم هجری است و شهادتش در سال 50؛ بنابراین مدت عمر آن حضرت همین 47 سال خواهد بود.

روز ولادت حضرت، نیمه رمضان سال سوم هجری است؛ ولی در روز شهادتش نیز اختلاف نظر وجود دارد.(در بعضی روایات هفتم و در سایرین بیست و هشتم صفر سال 50 هجری ذکر شده است)

فرستنده: محمود جعفری

 

شهادت امام رضا(ع)

اباصلت هروی می گوید:
من در خدمت حضرت رضا علیه السلام بودم. به من فرمود:« ای اباصلت! داخل این قبّه ای که قبر هارون است، برو و از چهار طرف آن کمی خاک بردار و بیاور
من رفتم و خاک ها را آوردم.
امام خاک‌ها را بویید و فرمود:« می‌خواهند مرا پشت سر هارون دفن کنند، ولی در آنجا سنگی ظاهر می شود که اگر همه کلنگ‌های خراسان را بیاورند، نمی توانند آن را بکَنند.« و این سخن را در مورد بالای سر و پایین پای هارون فرمود.
بعد وقتی خاک پیش روی هارون یعنی طرف قبله هارون را بویید، فرمود:« این خاک، جایگاه قبر من است. ای اباصلت، وقتی قبر من ظاهر شد، رطوبتی پیدا می شود. من دعایی به تو تعلیم می کنم. آن را بخوان. قبر پر از آب می شود. در آن آب ماهی های کوچکی ظاهر می شوند. این نان را که به تو می دهم برای آنها خرد کن. آنها نان را می خورند. سپس ماهی بزرگی ظاهر می شود و تمام آن ماهی های کوچک را می بلعد و بعد غایب می شود. در آن هنگام دست خود را روی آب بگذار و این دعا را که به تو می‌آموزم بخوان. همه‌ی آب‌ها فرو می روند. همه‌ی این کارها را در حضور مأمون انجام ده
سپس فرمود:« ای اباصلت! من فردا نزد این مرد فاجر و تبهکار می روم. وقتی از نزد او خارج شدم، اگر سرم با عبایم پوشانده بودم، دیگر با من حرف نزن و بدان که مرا مسموم کرده است
 

مسموم شدن امام با انگور

فردا صبح، امام در محراب خود به انتظار نشست. بعد از مدتی مأمون غلامش را فرستاد که امام را نزد او ببرد. امام به مجلس مأمون رفت و من هم به دنبالش بودم. در جلوی او طبقی از خرما و انواع میوه بود. خود مأمون خوشه ای از انگور به دست داشت که تعدادی از آن را خورده و مقداری باقی مانده بود. با دیدن امام، برخاست و او را در آغوش کشید و پیشانی اش را بوسید و کنار خود نشاند. سپس آن خوشه انگور را به امام تعارف کرد و گفت:« من از این انگور بهتر ندیده ام
امام فرمود:« چه بسا انگورهای بهشتی بهتر باشد
مأمون گفت:« از این انگور میل کنید
امام فرمود:« مرا معذور بدار
مأمون گفت:« هیچ چاره ای ندارید. مگر می خواهید ما را متهم کنید؟ نه. حتماً بخورید.« سپس خودش خوشه انگور را برداشت و از آن خورد و آن را به دست امام داد.
امام سه دانه خورد و بقیه اش را زمین گذاشت و فوراً برخاست.
مأمون پرسید:« کجا می روید؟«
فرمود:« همان جا که مرا فرستادی
سپس عبایش را به سر انداخت و به خانه رفت و به من فرمود:« در را ببند
سپس در بستر افتاد.
 

حضور امام جواد بر بالین پدر در لحظه شهادت

من در وسط خانه محزون و ناراحت ایستاده بودم که ناگهان دیدم جوانی بسیار زیبا پیش رویم ایستاده که شبیه ترین کس به حضرت رضا علیه السلام است.
جلو رفتم و عرض کردم:« از کجا داخل شدید؟ درها که بسته بود
فرمود:« آن کس که مرا از مدینه تا اینجا آورد، از در بسته هم وارد کرد
پرسیدم:« شما کیستید؟«
فرمود:« من حجّت خدا بر تو هستم، ای اباصلت! من محمد بن علی الجواد هستم
سپس به طرف پدر گرامیش رفت و فرمود:« تو هم داخل شو
تا چشم مبارک حضرت رضا علیه السلام به فرزندش افتاد، او را در آغوش کشید و پیشانی‌اش را بوسید.
حضرت جواد علیه السلام خود را روی بدن امام رضا انداخت و او را بوسید. سپس آهسته شروع کردند به گفتگو که من چیزی نشنیدم. اسراری بین آن پدر و پسر گذشت تا زمانی که روح ملکوتی امام رضا علیه السلام به عالم قدس پر کشید.
 

تغسیل امام به دست امام جواد علیه السلام

امام جواد علیه السلام فرمود: ای اباصلت! برو از داخل آن تخت و لوازم غسل و آب را بیاور
گفتم:« آنجا چنین وسایلی نیست
فرمود:« هر چه می گویم، بکن
من داخل خزانه شدم و دیدم بله، همه چیز هست. آنها را آوردم و دامن خود را به کمر زدم تا در غسل امام کمک کنم.
حضرت جواد فرمود:« ای اباصلت! کنار برو. کسی که به من کمک می کند غیر از توست.« سپس پدر عزیزش را غسل داد. بعد فرمود:« داخل خزانه زنبیلی است که در آن کفن و حنوط است. آنها را بیاور
من رفتم و زنبیلی دیدم که تا به حال ندیده بودم. کفن و حنوط کافور را آوردم.
حضرت جواد پدرش را کفن کرد و نماز خواند و باز فرمود:« تابوت را بیاور
عرض کردم:« از نجاری؟«
فرمود:« در خزانه تابوت هست
داخل شدم. دیدم تابوتی آماده است. آن را آوردم.
امام جواد، پدرش را داخل تابوت گذاشت و سپس به نماز ایستاد.
 

پرواز تابوت به سوی آسمان

هنوز نمازش تمام نشده بود که ناگهان دیدم سقف شکافته شد و تابوت از آن شکاف به طرف آسمان رفت. گفتم:« یا ابن رسول الله! الان مأمون می آید و می گوید بدن مبارک حضرت رضا چه شد؟«
فرمود:« آرام باش! آن بدن مطهّر به زودی برمی گردد. ای اباصلت! هیچ پیامبری در شرق عالم نمی میرد، مگر آنکه خداوند ارواح و اجساد او و وصی‌اش را به هم ملحق فرماید، حتی اگر وصیّ اش در غرب عالم بمیرد
در این هنگام دوباره سقف شکافته شد و تابوت به زمین نشست.
سپس حضرت جواد، بدن مبارک پدرش را از تابوت خارج کرد و به وضعیت اولیّه خود در بستر قرار داد. گویی نه غسل داده و نه کفن شده بود. بعد فرمود:« ای اباصلت! برخیز و در را برای مأمون باز کن
 

مأمون در کنار پیکر مطهر امام

ناگهان مأمون به همراه غلامانش با چشمی گریان و گریبانی چاک کرده داخل شد. همان طور که بر سر خود می زد، کنار سر مطهّر حضرت رضا علیه السلام نشست و دستور تجهیز و دفن امام را صادر کرد.
تمام آنچه را که امام رضا به من فرموده بود، به وقوع پیوست. مأمون می گفت:« ما همیشه از حضرت رضا در زنده بودنش کرامات زیادی می دیدیم. حالا بعد از وفاتش هم از آن کرامات به ما نشان می‌دهد
وزیر مأمون به او گفت:« فهمیدید حضرت رضا به شما چه نشان داد؟«
مأمون گفت:« نه
گفت:« او با نشان دادن این ماهی‌های کوچک و آن ماهی بزرگ می خواهد بگوید سلطنت شما بنی عباس با تمام کثرت و درازیِ مدت، مانند این ماهی های کوچک است که وقتی اجل شما رسید، خداوند مردی از ما اهل بیت را به شما مسلّط خواهد کرد و همه شما را از بین خواهد برد
مأمون گفت:« راست گفتی
بعد مأمون به من گفت:« آن چه دعایی بود که خواندی؟«
گفتم:« به خدا قسم، همان ساعت فراموش کردم.« واقعاً هم فراموش کرده بودم.
  

آزادی اباصلت از زندان به دست مبارک امام رضا علیه السلام

ولی مأمون مرا حبس کرد و تا یک سال در زندان بودم. دیگر دلم به تنگ آمده بود. یک شب تا صبح دعا کردم و خدا را به حق محمد و آل محمد خواندم که ناگاه حضرت جواد علیه السلام داخل زندان شد و فرمود:« ای اباصلت، دلتنگ شده ای؟«
گفتم:« به خدا قسم، آری
فرمود:« بلند شو!« زنجیر را باز کرد و مرا از زندان خارج فرمود. محافظین مرا می‌دیدند ولی نمی‌توانستند چیزی بگویند.
فرمود:« برو در امان خدا که دیگر دست مأمون به تو نخواهد رسید
و تا کنون من دیگر مأمون را ندیده ام.
منابع:
بحار الانوار، ج 49، ص 300، ح 10. از عیون اخبار الرضا، ج 2، ص 242.

فرستنده: مریم پارسا

 
 1391/10/22 - ١٠:٠٣       شماره خبر: ٢٠٥٠     تعداد نمايش: 2142
نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر:
 

خروج




جستجو

جستجوی پیشرفته
جستجو در وب
ورود به سایت
نام کاربری:
رمز ورود:
» عضویت «
نظرسنجی
پاسخگویی و رسیدگی مسئولان در برابر تبعات زلزله های اخیر کوهبنان

مطلوب
متوسط
نامطلوب

آمار بازدیدکنندگان
بازدیدکنندگان این صفحه: 74641
بازدید کنندگان امروز: 307
کل بازدیدکنندگان: 5257808
بازدیدکنندگان آنلاین: 2
زمان بارگزاری صفحه: 0/2979 ثانیه
استفاده از تصاویر و مطالب این سایت با ذکر منبع بلامانع است.